" بی دوست نتوان زیستن "
زمستان تمام شده بود و بهار آمده بود تکهی یخ کنار سنگ بزرگ نشسته بود.
از لابهلای شاخههای درختی که کنارش بود، نوری دید. سپس چشمش به آفتاب افتاد.
تکه یخ با خوشحالی به خورشید نگاه کرد. بعد با صدای بلند گفت: «سلام خورشید!
خیلی خوشحالم که تو را دیدم. دوست دارم همیشه به تو نگاه کنم. من تا الان با کسی
دوست نشدهام، تو دوست من میشوی؟»
خورشید گفت: « تو نباید به من نگاه کنی. باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم،
اگر من باشم تو نیستی! میمیری، میفهمی؟»
یخ زیر لب گفت: چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی؟ چه فایده که
کسی را دوست داشتهباشی؛ ولی نگاهش نکنی!
روزها یخ به آفتاب نگاه میکرد. خورشید و درخت میدیدند که هر روز یخ کوچک و
کوچکتر میشود.یخ لذت میبرد؛ ولی خورشید نگران بود.
یک روز که خورشید از خواب بیدار شد تکهی یخ را ندید. نزدیک شد. از جای یخ،
جوی کوچکی جاری شده بود.
جوی کوچک مدتی رفت، توی زمین ناپدید شد. چند روز بعد، از همانجا، یک گل زیبا
به رنگ زرد، به شکل خورشید رویید. هر جایی که آفتاب میرفت، گل هم با او
میچرخید و به او نگاه میکرد.
خلاصه ای از کتاب " یخی که عاشق خورشید شد" اثر رضا موزونی

+ نوشته شده در جمعه دهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 14:0 توسط roya.ahrari
|
کودکان پاک ترین موجودات روی زمینند وکودکان استثنایی پاکترین پاکان.